تبليغاتX
کلاس بی رنگ


























کلاس بی رنگ

کلاس ما کلاس بی رنگ بود

میرزا قوربان تی سر بی نفس ...

قوربان تی مرام و جرأت و شرف...

 تا تی اسم نهه امی شهر زنده یه....بی تو شهر رشت، مانه ایتأ مرده یه

 ....

 میرزا راحت بوخوس گیله مردان بیدارید

نمی دونم چرا مدتیه بدجوری دوس دارم واسه میرزا بنویسم.....

 آخه از چی بگم از کجاش بگم میرزا یه سوال؟؟؟..

 راستی اونی که وقتی پیکر بی جانتو که از سرما یخ زده بودو پیدا کردو سرتو از تنت جدا کرد واقعاپیش خودش چه فکری کرد ..

 خیلی جالبه و قتی به عکس سر بریدت نگاه میکنم در کمال تعجب به رازهایی پی میبرم که برام عجیبه سر بریدت هم سر بلنده وقتی با سر بریدت عکس یادگاری می گرفتن و تو قزاق خونه خوشحال بودن نمی دونستن که روحیه و شجاعت و مرامتو به نسلهای بعدیت انتقال دادی .اونا فکر میکردن با بریدن سرت کار تمامه و دیگه راحت شدن اما میرزا به سر بریده امام حسین قسم اشتباه میکردن چون با دیدن این تصویر تمام سلولهای بدنم به حرکت در میان ضربان قلبم بالا میره .خون تو تمام وجودم پمپ میشه و رگ غیرتم بالا میزنه

 افتخار میکنم که گیلانیم و روزی یکی مثل کوچک جنگلی از محله استاد سرا بلند شدو نشون داد که گیلانی سر بلنده و اگه اراده کنه دنیا رو واسه دشمناش سیاه میکنه حتی با سر بریده... راستی اونایی که با سر بریدت عکس گرفتن کجان یا بهتره بگم کجا رو گرفتن ...

اما تو کجا و اونها کجا ..میرزا بازم ثابت کردی که با مردم بودن و برای مردم بودنه که انسان رو جاودان میکنه...

 راستی اگه از حال ما بپرسی بد نیستیم درسته بعد از تو برامون جوک درست کردن تا رشادتهات ماس مالی بشه اما نتونستن درسته کلی دردسر درست کردن درسته فرهنگو شخصیتو استعدادمون رو نشونه گرفتن اما بازم تا دلت بخواد دکتر معین و پروفسر رضا و سمیعی و...... دادیم بالا درسته بعضی ها برنج و چای وارد میکنن یکم اقتصادو بهم میزنن پول چایکارا رو نمیدن مردم سختی میکشن و ...... اما به خدا تو همین شرایطم نمیزاریم کسی به آب و خاکمون چشم داشته باشه و با داس دستاشو تیکه تیکه میکنیم مزاحمت نباشم خواستم بدونی که میدونیم با سر بودن یا نبودن مهم نیست ...مهم سر بلند بودنه که هستیم .......

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 11:30 توسط نیما|

انّا لله و انّا الیه ....

 به زبانم نمی‌‌آید

 من مرگ را دیده ام

 مرگِ آفتاب

 مرگِ پنجره‌های رو به باغ

 مرگِ شرجیِ سرزمین‌های شمال

 مرگِ دوست ... دوستی ... رفاقت

 مرگِ یک مرد کنارِ صداقت

 مرگِ دعا

 مرگِ دست‌هایِ روی به خدا

 مرگِ کودکانِ شجاع

 مرگِ نفس

 مرگِ غم انگیزِ زندانی در قفس

 مرگِ یک شب بی‌ عشق ... بی‌ هوس

 مرگِ آواز

 مرگِ یک زن پر از نیاز ... پر از نیا ا ا ا ا ز

 من مرگِ قلم در دست‌هایِ خودم

 مرگِ واژه در شعر‌های خودم

 من عکس مرگ را به جای تصویر لبخند دیده ام

 به زبانم نمی‌‌آید

 به زبانم چیزی جز صبر نمی‌‌آید

نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 13:2 توسط نیما|

 

زن سینه‌های برجسته نیست

 موی مش کرده

 ابروی برداشته

 لبانِ قرمز نیست

 زن لباسِ سفید

 شب با شکوه عروسی...

 بوی خوشِ قرمه سبزی

 هوسِ شب‌های جمعه

 قرار‌هایِ تاریکی‌ ، کوچه پشتی‌، تویِ یک ماشین نیست

 زن خون ریزی

 کمر دردِ ماهانه

 پوکی استخوان

 یک زنِ پا بماه

 حال تهوع

 استفراغ

 درد‌های زایمان

 مادر بچه‌ها نیست

 زن عصایِ روز‌های پیری

 پرستار ، وقتِ مریضی

 رفیقِ پای منقل

 مزه بیار عرق دوره‌های دوستانه نیست

 زن

 وجود دارد

 روح دارد

 قدرت

 جسارت

 پا به پای یک مرد ، زور دارد

 عشق

 اشک

 نیاز

 محبت

 یک دنیا آرزو دارد

 زن ... همیشه ... همه جا ... حضور دارد

 و اگر تمام اینها یادت رفت

 تنها یک چیز را به خاطر داشته باش

 که هنوز هیچ مردی پیدا نشده

 که بخواهد در ایران

 جایِ یک زن باشد

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 12:45 توسط نیما|

 امــــروز . . .

 دوبار دلتنگ شدم ! یک بار برای تو...

 و یک بار برای تو !!! ... ...

 اول برای نداشتنت....

 دوم برای نداشتنم....

 دوستت دارم و نداری ام !....

 می روم....

 و میدانم که تو زودتررفته ای....

 

نوشته شده در شنبه 6 اسفند1390ساعت 23:57 توسط نیما|

من فرزندی به دنیا نخواهم آورد

 بگذار منقرض شود نسلِ غمگین چشمانمان

 نسلِ دل بستن های یواشکی

 نسلِ خیسِ گونه هایمان

 بگذار منقرض شود این دردهای سر به فلک کشیده مان

 و این دل های شکسته مان !

 

نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1390ساعت 17:48 توسط نیما|

تمام عاشقانه ها را روی همین دیوارِ مجـــازی می نویسم ...

از لج ِ تو ...

از لج ِ خودم ...

که حاضر نبودیم یکبار ، واقعـــــــی به هم بگوییم ....

نوشته شده در شنبه 19 آذر1390ساعت 18:8 توسط نیما|

همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند

همين‌ها هستند ..
مثل آن راننده تاکسی‌ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی ..
آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی ، دستپاچه رو بر نمی‌گردانند ، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند ..
...
آدم‌هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست ، بهشان جا می دهند ، گاهی بغلشان می کنند ..
دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند ، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود ..

یا گاهی دفتریادداشتی ، نشان کتابی ، پیکسلی .. آدم‌هایی که از سر چهار راه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه ..
آدم‌های پيامك‌های آخر شب ، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب ، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند ،
آدم‌های پيامك‌های پُر مهر بی بهانه ، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی ..
آدم‌هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد از هر یادداشت غمگین خط‌هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند ..
آدم‌هایی که حواسشان به گربه ها هست ، به پرنده ها هست ..
آدم‌هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی ، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی ..
آدم‌هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند ، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند ..
همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن ..!!
مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه‌ی قبل از رها کردن دست ، با نوک انگشت‌هاش به دست‌هایت یک فشار کوچک می دهد چیزی شبیه یک بوسه ...!!

 

نوشته شده در شنبه 5 آذر1390ساعت 1:37 توسط نیما|

باز بوی محرم می آید. باز آوای نوحه از مسجد محله می آید. باز پرچم های سیاه برپا می شود. باز لباس های سیاه از چمدان ها بیرون می آیند. باز علمها برپا می شوند. باز جوانان عاشق سیاه پوش می شوند
باز هنگام عزا فرا رسیده. باز ندای سرو قد مصطفی خمیده در کوچه ها پیچیده، باز ندای" ای جوانان بنی هاشم بیاید علی را بر در خیمه رسانید" زمزمه لبهای عاشق می شود. باز بوی محرم می آید، بوی رایحه سیب، بوی عطر حسین، بوی خوب سینه زدن پسر بچه های همسایه
باز بوی محرم می آید

 

نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1390ساعت 23:59 توسط نیما|

می گفت:

*
نترس بانو...!!*

...
من میگویم:

*
بترس بانو...!!*

بترس از مردهایی که همه جای خانه شان دستمال کاغذی پیدا می شود...!!

بترس از مردهایی که انگشت های نوازشگرشان پستی و بلندی های بدن ات را هنرمندانه پیدا می کنند...!!

بترس از مردانی که روی تخت خوابشان موی زنهای مختلف پیدا میکنی...!!

بترس از مردهایی که آدامس کبالت توی داشبرد ماشینشان،یا طبقه سوم کتابخانه شان پیدا می شود...!!

بترس از مردهایی که فرق Always و Alldays را می دانند...!!

بترس از مرد هایی که برای هر مناسبتی یک حوله‌ی نو از توی کمدشان بیرون می‌آورند...!!

بترس از مردهایی که روبه روی تو نشسسته اند...!! پشت میزشان...!!

یک‌هو بلند می‌شوند، ...می‌آیند و از بالای سرت... !!

دارت ها را از روی صفحه بر می‌دارند، برمی‌گردند پشت میزشان....!!

و یکی یکی دارت ها پرت می‌کنند...با آرامش....!!به طرف صفحه ای که بالای سر تو آویزان است...!!
و... البته همیشه به هدف می‌زنند...!!

بترس از مردهایی که می‌دانند کِی بگویند:

*
جان...!! جانم...!!*

بترس از مردهایی که با خودشان فکر می‌کنند:* این حلقه‌ی سیاه چیه دور چشماش...!!*

و می‌گویند:*تو چشمات سایه وخط چشم پر رنگی خورده ها بانو*...!!

بترس از مردهایی که می‌دانند گاهی باید برایت عاشقانه بنوازند...!!

و گاهی *یه شب مهتاب* شاملو را بخوانند...!!

بترس از مردهایی که حواسشان جمع است،خیلی جمع است...!!

آن‌قدر که وقتی در یک روزِ خاص، می‌آیند دیدن ات...!! سرخ می‌شوی...!! از شرم و از لذت...!!

بانو او کارش را بلد است ...!! با همه اینگونه است...!!

ساده نباش...!!

برای او مهم نیست چه شکل و شمایلی...!!

برای او همین مهم است که *زن* هستی...!!

بترس از مردهایی که کنارشان فکر می‌کنی زیباترینی...!!

بهترینی...!!

که وقتی هستند...!!

فکر می‌کنی زندگی شاید چیز دل‌نشینی باشد...!!

اما نیست...!!

لاقل بانو تشخیص بده این بار به خاطر خدا تشخیص بده که این همانی نیست که باید برای همیشه...!!باشد...!!

نوشته شده در شنبه 28 آبان1390ساعت 21:20 توسط نیما|

ميبينی هنوز همانم، همان قدر عاشق، همان قدر بی دل، هر روز که ميگذرد نگاهت عاشقترم ميکند و لبخندت شيفته ترم، خدا ميداند که چقدر به خاطر نبودنت گريه ميکنم، اگر نتوانستم نامه تو را بی آنکه بترسم مزمزه کنم پس زبان به چه درد ميخورد، اگر نتوانم فرياد بزنم دوستت دارم پس دهنم به چه درد ميخورد؟

نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان1390ساعت 0:0 توسط نیما|

تو را زن می خواهم آن گونه که هستی
از کیمیای زن چیزی نمی دانم
از سرچشمه ی حلاوت او
از این که غزال ماده چگونه غزال شد
از این که پرندگان چگونه نغمه سرایی آموختند
تو را چون زنانی می خواهم
در تابلوی های جاودانه
چون دوشیزگان
نقش شده بر سقف کلیساها
که تن در مهتاب می شویند.

تو را زنانه می خواهم
تا درختان سبز شوند
ابرهای پر باران به هم آیند
باران فرو ریزد

تو را زنانه می خواهم
زیرا تمدن زنانه است
شعر زنانه است
ساقه ی گندم
شیشه ی عطر
حتی پاریس زنانه است
و بیروت
با تمامی زخمهایش، زنانه است
تو را سوگند به آنان که می خواهند شعر بسرایند
زن باش
تو را سوگند به آنان که می خواهند خدا را بشناسند
زن باش


نزار قبانی

نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 21:42 توسط نیما|

ما را ببخشید که طعم سینمای خوب را چشیده ایم ....

ما را ببخشید اگر دستهای لرزان اکبر عبدی در "مادر" از یادمان نرفت ...

اگر کمر خمیده معتمد آریای "گیلانه" را تا خوردیم ..

اگر با حاج کاظم " آژانس شیشه ای" ، عذاب وجدان گرفته ایم ...

اگر در" مهاجر" ، جبهه هایمان را دید زده ایم

اگر طعم ناب گیلاس را چشیده ایم
اگر پای " بایسیکلران" ، خوابمان گرفت و به خود فحش دادیم.
اگر فریماه فرجامی را خندیدید و ما خاطراتمان آتشمان زد
شما اهل به خود آمدن نیستید ، نبودید ...

 اما بدانید سکوت ما از سر بی کسییست
روی سخنم با شماست که گیشه ها را در دست گرفته اید

آنقدر عوامل پشت صحنه دارید که سالی یک فیلم را ساخته تدوین و میکس کنید تا عید ها کنار سفره هفت سین برای فرزندانتان از خستگی های یکسال زحمت بگویید و آنها به شما افتخار کنند که چه مردانه دم از حقیقت میزنید
دلم از روزگاری میگیرد که " آدم برفی" ، جرم بود
"مارمولک" به زیر پا ها خزید ،

گربه های اشرافی ایرانی در زیرزمین ها بایگانی شد .

" دایره" را دو سال دور زدید و دم از سینمای خلاق زدید
ناصر تقوایی این روز ها خاک میخورد...

 مخملباف پای ماندن نداشت...
بهرام بیضایی با تمام دنیا قهر است...
مسعودکیمیایی هنوز خواب اسطوره هایش را میبیند...
پرویز فنی زاده که در خاک باشد ،

 بهروز وثوق که ممنوعه و فاطمه معتمد آریا مفقود الاثر

باید پرچمدار سینمای ما حامد کمیلی شود
باید مسعود ده نمکی اپرای مجلل در گیشه ها به راه بیندازد
باید فریدون جیرانی یک هفته شب نخوابی بکشد تا برنامه ترور شخصیت بازیگر های ما را بکشد
بگذار این فریاد نصفه ای باشد که از گلوی یک نسل بیرون پریده است
نسل ما را ببخشید ... ما خواستیم نفهم بمانیم ... نشد ... به خدا نشد
ما نه گوسفندیم و نه خود را به خریت زده ایم.
تنها تفاوتمان اینست که بلندگو ها را به شما داده اند و تماشاچیگری را به ما پیش فروش کرده اند . شما میتازید و گرد و خاک میکنید...
ما چشمهایمان از غبار ِشما و اشک هایمان گِل میشود اما چیزی نمی توانیم بگوییم نه اینکه آزادی بیان نداریم.... چرا داریم ، مشکل اینجاست که آزادی پس از بیان نداریم!

 

نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 21:39 توسط نیما|

 ما معتقدیم که " عصرِ ارتباطات " نام ِ دروغینی بیش نیست
مثل همان پدر و مادرهایی که دخترهای سبزه خود را " سپیده " مینامند
و پسرهای کچل خود را " زلف علی "
و سندرمِ داون دارهای خود را " فهیم و فهمیه " میخوانند
سیاستمداران و مدیران و بزرگان بشریت هم به دروغ این عصر را " عصر ارتباطات " مینامند!
...
این عصر ، عصر " تنهایی و در خود فرو رفتن " است !
اینکه در جیب همه ،
از سوپور 80 ساله محله ما تا بچه های 5 ساله مهد کودکی یک تلفن همراه است
دلیلی بر با هم بودن آدم ها نیست
تلفن همراه خیانت به بشریت بود!
هیچ کس یک ظهردلگیرِ جمعه که دلت دارد از سینه در می آید
و خفه شدی از بی هم صحبتی
به تو زنگ نمیزند و نمیپرسد " حالت خوب است ؟ "
هیچ کس تو را به نوشیدن
قهوه های بیمزه کافه آرش
و یا خوردن کیک های خوشمزه کافه فرانسه
و یا حرف زدن در کافه دانشگاه با آن مدیر بد اخلاقش دعوت نمیکند!
هیچ کس نمیگوید بیا با هم برویم کنار ساحل و کباب و ماهی قزل آلا بخوریم
هیچ کس تو را به پیاده روی یک عصربهاری دعوت نمیکند
هیچ کس حتی تنهایی اش را با تو سهیم نمیشود
عصر ِ ارتباطات فریب است

نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 20:0 توسط نیما|

پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید: تو میتوانی مرا بزنی یا من تورا؟

پسر جواب داد:من میزنم

پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید

با ناراحتی از کنار پسر رد شد

... بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد شاید جوابی بهتر بشنود.

... پسرم من میزنم یا تو؟

این بار پسر جواب داد شما میزنی.

پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟

پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست از شانه ام کشیدی قوتم را با خود بردی....

 

به سلامتی هرچی پدره

نوشته شده در دوشنبه 11 مهر1390ساعت 3:22 توسط نیما|

به آرامی آغاز به مردن میكنی

اگر سفر نكنی،

اگر كتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نكنی.



به آرامی آغاز به مردن میكنی

زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.



به آرامی آغاز به مردن میكنی

اگر برده‏ عادات خود شوی،

اگر همیشه از یك راه تكراری بروی،

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.



تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سركش،

و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،

و ضربان قلبت را تندتر میكنند،

دوری كنی.



تو به آرامی آغاز به مردن میكنی

اگر هنگامی كه با شغلت یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی،

كه حداقل یك بار در تمام زندگیت

ورای مصلحتاندیشی بروی.

امروز زندگی را آغاز كن!

امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بمیری!

شادی را فراموش نكن

(پابلو نرودا)

نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر1390ساعت 21:0 توسط نیما|

اینا چیه رو میز نوشتی؟ ها احمق باید با زبونت پاک کنی! بغل دستی: بزرگ میشی یادت میره

چه کار می کنی؟ ها داشتی با اون دختره چه کار می کردی؟ .... دوستان بزرگ میشی یادت میره

جون من 1نمره دیگه بده. نمره می خوای و دستاشو می ماله به هم پول 45 روز حمالی رو می دم بهش دوستان: عیب نداره جای دوری نرفته (یعنی جیب استاد جای دوری نیست

اه ه ه باز اسمم تو استخدامیا نیست او هه ه ه این امین الاغ دراومده آها فرزند ایثارگر! خانواده: عیب نداره درست میشه

آقا نزن نزن ن ن لامصب اخ شلیک مگه چی گفتیم یه جمله پرسیدیم بابا: ما هم از اینا دیدیم میگذره

دوست دارم عزیزم, چی تو نه؟ آخه چرا ؟به هم نمی خوریم؟ دوستان: میگذره عیب نداره میگذره

آخه لامصب اینقدر زر نزن اگر تو تلویزیون نبودی می دونستم چه کارت کنم. مامان :پسرم حرص نزن درست میشه

من؟ من کی اینو گفتم؟ من فقط گفتم آقای رییس اگر این کارو می کرد بهتر بود. چی اخراجم؟ آخه چرا؟ همه: عیب نداره درست میشه

چی خطت کنترله؟ مگه چی کردی؟ عیب نداره عوض کن بیخیال میشن نترس درست میشه



.یه روز نه شب بود از خواب بیدار شدم و فهمیدم که یک کرگدن هستم



عزیزم من می رم اما می خوام حواست به جسم و روحت باشه: چیزی نمیشه من یک کرگدن هستم

پسر کارت افتاده سکو دریایی کو** پاره میشه.چیزی نمیشه من یک کرگدن هستم

هه یارو واست 20تومن قبض نوشت. چیزی نمیشه من یک کرگدن هستم

اوه ه ه چیزی نمی گی رید بهت یارو. چیزی نمیشه من یک کرگدن هستم



چیزی نمیشه من یک کرگدن هستم و کرگدن وار خواهم زیست

نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر1390ساعت 2:48 توسط نیما|

خدا جون طلبه پای من شدی؟ بگو تعارف نکن، خودم میارم دو دستی تقدیم میکنم. نامردیه که برای بار 3 پام شکسته، خدا جون گناه من چیه؟

(( موتور زد به ماشین منحرف شد اومد منه بدبخت رو توی پیاده رو زد و پام شکست. شانسه که داریم؟؟؟ البته یکم شانس داشتم که فرار کردم و شادروان نشدم وگرنه الان .......))

نوشته شده در پنجشنبه 24 شهریور1390ساعت 3:20 توسط نیما|

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی

کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .

از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کرده ام

اشکهایی را بریز که من ریختم

دردها و خوشیهای من را تجربه کن

سالهایی را بگذران که من گذراندم ...

روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم

دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن

همانطور که من انجام دادم ...

بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی
نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد1390ساعت 4:31 توسط نیما|

چقدر نرم ... تلخ ... و ساده


از زبان يك هم نوع


بسیار دور از هم قد کشیده‌ایم . هر یک بر فراز صخره‌ای بلند و دره‌ای عمیق؛
میانمان که با هیچ خاکستری پر نخواهد شد.

جدایمان کردند؛ از روز اول مهر. با پوشش‌های متفاوت.

مانتو و مقنعه و چادر تیره بر من پوشاندند و تو را با لباس فرم و کله‌ای تراشیده به ساختمانی دیگر فرستادند. من را به مدرسه‌ی دخترانه و تو را پسرانه .

دانشگاه هم که رفتیم جدایمان کردند. با ردیف‌های دور از هم . نیمکت‌های خانم‌ها و آقایان. با درها و راهروها و ورودی‌ها و خروجی‌های خواهران و برادران .

جدایمان کردند و ما بسیار دور از هم قد کشیدیم . در اتوبوس با میله‌ها و در حرم و امامزاده با نرده‌ها و در دریا و ساحل با پارچه‌های برزنتی. ..

آنقدر دور و غریب از هم بزرگ شدیم تا تو شدی راز درک ناشدنی‌ای برای من؛ و من شدم عقده‌ی جنسی سرکوب شده‌ای برای تو.

تا هر جا که دیگر نتوانستند جدایمان کنند، در تاکسی و خیابان، از زور ناداني و بیماری و عقده‌های جنسی، من در پي يك نگاه و توجه و متلك از تو باشم ... و تو خود را به من بمالی و برهنگی ساق پایم حالی به حالی‌ات کند و نگاه حریص‌ات مانتو ام را بدرد .

جدا و بسیار دور از هم قد کشیدیم انقدر که تا پایین تنه هایمان معذب مان کرد خیال کردیم عاشق شده‌ایم و چون عاشق هستیم باید ازدواج کنیم و بعد هم با هزاران عقده‌ی بیدار و خفته به زیر یک سقف رفتیم .

بسیار دور از هم قد کشیدیم. انقدر که دیگر نگاه‌مان نیز یکدیگر را خوب و درست ندید و نگاه‌های انسانی جای خود را به نگاه جنسیتی دادند درهمه جا. در محل کار، در محافل فرهنگی و علمی و حتی جلسات سیاسی .

و من باید تقاص همه‌ی این فاصله ها را بپردازم . تقاص دوری از تو و بر صخره‌ای دیگر قدکشیدن را . تقاص تو را ندیدن و نشناختن را .

باید که تنم بلرزد وقتی هوا تاریک می‌شود و من تنها در خیابانم؛ وقتی دنبال کار می‌گردم؛ وقتی تاکسی سوار می شوم .

اینجا یک مستراح عمومی است به وسعت یک کشور.

بهتان بر نخورد...

آخر سالیان سال است که در همه جای دنیا، فقط مستراح‌ها را زنانه و مردانه کرده‌اند

نوشته شده در یکشنبه 25 اردیبهشت1390ساعت 10:20 توسط نیما|

صبح یک روز من از بیش خودم خواهم رفت

بیخبر با دل درویش خودم خواهم رفت


میروم تا در میخانه کمی مست کنم

جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم


بیخیال همه کس باشم و دریا باشم

دائمالخمرترین آدم دنیا باشم


آنقدر مست که اندوه جهانم برود

استکان روی لبم باشد و جانم برود


ساقیا!در بدنم نیست توان جام بده

گور بابای غم هردو جهان جام بده


برود هرکه دلش خواست شکایت بکند

شهر باید به من الکلی عادت بکند

نوشته شده در جمعه 19 فروردین1390ساعت 21:11 توسط نیما|

زخمی که نمی بینیم

می دانید....؟ خشونت

همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست

خشونت، تحقیر..، آزار..و گاهی یک نگاه است.... نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند

نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده.... نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست... ترسی است که آرام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته

...

خشونت بی کلام و بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند، زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود... نمی داند چرا... در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد.

انگار بترسد که خوب نیست... که کم است... که باید لاغرتر باشد.. چاق تر باشد... زیباتر باشد... خوشحال تر باشد سنگین تر باشد جذاب تر باشد.... خانه دارتر باشد... عاقل تر باشد...

خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد

خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد

تا برای مرد کافی باشد.

مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده

...

خشونت، آزار و  تحقیر ادامه همان: مادر ... ها، ... ها، خواهر...ها، مادرش را فلان ، عمه اش را بیسار«می کنم» هایی است که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم.

خشونت، آزار و  تحقیر همان زن صفت، مثل زن گریه می کردیهایی است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند.

خشونت، آزارو تحقیر پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون

فلان لباس را نپوش چون...

...

است

 

چون هایی که اسمشان می شود "عشق".....عشق هایی که می شوند ابزار کنترل... که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس..، بی قدرت..، غمگین..، تحقیر شده..، ترسان..، وابسته..، تهدید به ترک شده.. و شاید کتک خورده....... که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است

که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود

خشونت زنی است که زیر نفس های آغشته به بوی الکل مردش تظاهر به لذت می کند و فکر می کند قاعده ی بازی همین است....

خشونت توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی، جنسی مردی است که مست است

مستی انگار عذر موجهی باشد برای ناموجه ترین رفتارها

می دانید....؟ کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست... کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند

...

اما...
قدرت ، شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماه ها و سال

ها گرفته می شود گاهی...

 هیچ وقت......

هیچ وقت.....

 هیچ وقت....

 هیچ وقت...

 هیچ وقت..

هیچ وقت..

ترمیم نمی شود

 

نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند1389ساعت 22:35 توسط نیما|

برای مهندسین بن بستی وجود ندارد. آنان یا راهی خواهند یافت٬ یا راهی خواهند ساخت...»
۵ اسفندماه٬ « روز مهندس» بر شما مهندس عزیز مبارک باد!
 

نوشته شده در پنجشنبه 5 اسفند1389ساعت 12:10 توسط نیما|

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان ‌صفت باشم/ من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم/ من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم/ چرا که من یک انسانم/ و این‌ها صفات انسانى است.

و تو هم به یاد داشته باش: من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى/ من را خودم از خودم ساخته‌ام/ تو را دیگرى باید برایت بسازد. و تو هم به یاد داشته باش منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است، تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند / لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان/ و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى/ و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه/ ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى!/ می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم/ می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم. چرا که ما هر دو انسانیم و این جهان مملو از انسان‌هاست/ پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد/ و تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كنی و من هم./ قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است/ دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند/ حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند!/ دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم! /چرا که من اگر قابل ستایش نباشم/ نه دوستى خواهم داشت/ نه حسودى، نه دشمنى و نه حتی رقیبى. من قابل ستایشم، و تو هم. یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد/ به خاطر بیاورى آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى/ همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت/ اما همگى جایزالخطا. نامت را انسانى باهوش بگذار!/ اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختی!/ و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است...

نوشته شده در شنبه 16 بهمن1389ساعت 23:58 توسط نیما|

ای عزیزی که امروز این را می خوانی و یا می شنوی ،بدان که من ،خدایی که در

 کتابهای درسی برای تو تعریف کرده اند و می سوزاند و بر تو قهر می کند نیستم .

 

داستان من و تو داستان دیگری است. و داستان از آنجایی شروع شد که روزی در

 جهان هستی هیچ چیز نبود جز من.روزی تقدیر کردم تا جهان هستی را بیافرینم.

 

آفریدم....زمین را...کهکشان را ...دریا ها را...گیاهان را...ماهی ها را...همه

 چیز را آفریدم جز تو را...

 

 

ولی گویی راضی نشدم به این همه خلقت خودم...

 

و خواستم پدیده ی متفاوتی بیافرینم به نام انسان تا با او معاشقه کنم.

 

دوست داشتم آیینه ای بیافرینم تا هر وقت در آن نگاه می کنم جلوه ی زیبای خودم را

 در این آیینه ببینم.

 

پس تو را آفریدم. علت خلقت من عشق بود،همین...پس لازم بود قبل از آفرینش تو

 عشق را بیافرینم.

 

و خدا عشق را آفرید.

 

و آن هنگام که عشق را آفریدم خود مبتلا شدم، و عاشق.

 

و وقتی خود عاشق شدم لازم بود محبوب و معشوقی بیافرینم تا با او معاشقه کنم.

پس تو را آفریدم.

 

وقتی شروع کردم با دستهای مبارکم تو را آفریدن و شکل دادن ، فکر را در تو

قرار دادم. فکری که تو داری ...

 و دیدم  تو با ابن فکر همه کار می توانی بکنی.و خود مثل خدایی.می اندیشی و

خلق می کنی.و این خدایی که من از تو خلق کرده ام فقط شایسته است از روح

خودم در تو بدمم.پس دمیدم و تو بلند شدی.بر خود آفرین گفتم.

و بلافاصله بر ملائک کتاب کردم که من در زمین برای خودم قائم مقام آفریدم،

سجده اش کنید. و تو را سجده کردند.

 

و آن هنگام تو را بلند کردم و در آغوشت گرفتم.و تو را به خود نزدیک

کردم ...نزدیک تر و نزدیک تر...

 

فاصله ی من و تو به هیچ رسید....و تو در آغوش من آرام گرفته بودی...

 

از همان جا بود که معاشقه ی بین منو تو آغاز شد.

 

و در گوشت نجوا کردم، عزیز دلم من از رگ گردن به تو نزدیک ترم.

 

و در ادامه گفتم ، می خواهم در این دنیا زیبا زندگی کنی،عاشق باشی ....

و همه ی آسمان ها و زمین در تسخیر توست.بنده ی عزیزم ! توبا من یکی شو و

 مرا اطاعت کن ، تا تو پدیده ای شوی همانند خودم.

من اراده می کنم و می آفرینم ،و تو می اندیشی و می آفرینی.

 

چه کسی گفته که تو گناه می کنی و من پدر تو را در می آورم

(ببخشید خواستم عوض کنم این جمله رو اما چیزی به ذهنم  نرسید)

 تو با همه ی گناهانی که می کنی باز این من هستم که بعد از سالها منت تو را

 می کشم! به من و عشق من بازا. زیرا نمی خواهم تو در آتش قهر من بسوزی

من معاشقه ی تو را می خواهم. و من بهشتم را به بهانه به تو می دهم نه به بها

آخر چه کسی می تواند بهای بهشت خدا را بها پرداخت کند؟

خدای رحمان بهانه گیر است و منتظر عشو ه ای از جاانب توست. و بهانه ای

  که تو را به بهشتش ببرد

 

ملکوت از آن توست...و تو با دو بالت بر عرش ملکوت پرواز کن پا به پای خدا

 

و همیشه آغوش من برای تو باز است ...برای بوسیدنت و در آغوش گرفتنت و

معاشقه با تو.

 

پس بدان که تو کیستی!

 

نوشته شده در پنجشنبه 23 دی1389ساعت 23:18 توسط نیما|

تو رگ خشک درختا درد پاییز می گیره

بارون نم نمک آروم

روی جالیز می گیره

دیگه سبزی نمی مونه

همه جا برگای زرده

دیگه برگا نمی رقصن

رقص پاییز پر درده

گرمی دستای من کم شده دستاتو بده

دستای سرد منو گرم بکن

باد پاییز سرده

آفتاب تنبل پاییز دیگه قلبش سرده

بازی ابرا با خورشید منو آروم کرده

امروز این شعر رو گوش دادم دلم هواتو کرد..دوست داشتم مثل قدیم ندیما واست

 بنویسم اما الان رو ی صفحه  کاغذی نمی نویسم...

 کاغذم یه صفحه الکترونیکیه ولی جنسش از نور و یه دنیا عشقه....ای کاش هنوز هم مثل بچگیا خلوصم اینقدر  بود تا از این سر دنیا باهات ستاره ها رو می شمردم....

نمی دونم دوباره کی می شه که ببینمت... شاید هم لحظه های به یاد موندنی

دیگه تکرار نشه...برای همیشه بکر بمونه و خالص....

یادته اون روز ..زیر اون درخت...کنار اون باغ پر گل که همه میومدن یه نگاهی بهش می نداختن...آسمون و زمین ایستاده بودن...نفس زمان بند اومده بود....انگار تو یه خلا بودم....

یادته  دانشگاه...ایستگاه ... ساقه ی بابونه...رنگ زرد....یادته چه جور از دیوار راست بالا می رفتی... من مدام نگران بودم که از شیطنت گیر بیفتی ...آخر هم منو به جای تو  می گرفتن.... چه روزایی بود...

اون روزای کوتاه با اینکه کنارم بودی ولی باز دلتنگت بودم... یه دلتنگیه عجیب...

خیلی چیزا داره از جلوی چشمم رژه می ره...ولی فقط خود تو محرم شنیدن اونا

هستی و نمی نویسم اینجا...

نمی خوام بنویسم از وقتی رفتی اینجوری شد و اونجوری شد...چون همیشه همینجور بوده و فقط فیزیک رفتن  فرق می کرده...رفتنی در کار نیست..همه اش ماندگاریه محضه...ماندن توی یه وجب جا به اسم قلب و یه وسعت به نام روح...

دیروز داشتم آخرین دفترم رو ورق می زدم رسیدم به شهریور 87 اولین خط با اس ام اس تو شروع شده بود"سلام نیما مهربون من.بازم یه سال دیگه ، یه تابستون دیگه،

یه شهریور  ماه دیگه ،یه خداحافظ دیگه،و یه ۱۲ شب دیگه ! چه تکرار مأنوس و ناقشنگی!"

 من امسال نتونستم برات تکرار کنم تبرک تبریک رو دراولین ثانیه های تولدت روی زمین... و این روزهای زیبا تا ابد در ذهنم تکرار می شه....

اومده  بودم فقط بهت بگم آرزو دارم بقیه عمرت هم سپید باشی و یه دنیاشادی .. مهربانی..زیبایی..تقدس.. بدرقه راه جدیدت می کنم.

و تبریک بگم هزاران بارو هزاران بار...و بگم که همیشه دلتنگت خواهم بود....

اما اختیارم از کف رفت...و نوشتنم به درازا کشید...اگه دست خودم باشه تا سپیده ی سحر می خوام حرف بزنم و بنویسم برات ...

پس در نهایت فقط می گم از اینجا می بوسمت و با اشک خوشحالی و یه بغض وسیع دلتنگی تو رو بدرود می گم....

نوشته شده در پنجشنبه 23 دی1389ساعت 23:11 توسط نیما|

تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم

 تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می‌شود و برای نخستین گل‌ها تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .

 تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم

بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم میان گذشته و امروز از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند تو را دوست می‌دارم

 برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم

می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی و خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم سپیده که سر بزند

 در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیدیم
 پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز

 
نوشته شده در پنجشنبه 23 دی1389ساعت 23:0 توسط نیما|

سلام به همه اونایی که هیچوقت به غمکده من سر نمیزنن... به همه اونایی که نیما فراموششون نمیکنه... به همه دوستایی که میخونن و نظری برای بهترشدن وبلاگم نمیدن... شاید هم کسی نمیاد... ولی من عاشق وبلاگم هستم... چون روزایی که شاد بودم توش شاد نوشتم... غمگین بودم غمگین نوشتم... دلتنگ بودم از دلتنگی ها نوشتم... سرباز بودم از سربازی نوشتم و دانشجو بودم از دانشجویی... بعضی اوقات کپی کردم امیدوارم جرم نباشه... الانم نمیدونم چرا دارم اینا رو مینویسم... شایدمیخوام امروز رو فراموش کنم و برگردم به گذشته... البته به روزهای خوب گذشته... روزایی که بنزین ۸۰ تومان و ۱۰۰ تومان بود... نه ۷۰۰ تومان که جرأت نکنی به مسافرت فکر کنی...

نوشته شده در سه شنبه 7 دی1389ساعت 23:10 توسط نیما|

وای بازم بوی هندونه شب یلدا داره میاد... یادش بخیر چه یلداهایی داشتیم... سال 83 بود خونه حاجی ... تو خرم آباد بودیم هرکی از بچه ها یه چیزی با خودش آورد گذاشت رو سفره... شروین و وحید و امیر حسین و نوید و مهدی و فری... چه شبایی بود اون 5 شب یلدا که کنار خانواده نبودیم... دوستای گلم این غربت تلخ رو واسم مثل عسل شیرین کردن... یاد همشون بخیر... سال 84 خونه غلام مستاجر بودیم ... از خونه و خوابگاه واسمون تخمه و میوه و اجیل رسیده بود... سال 87 بود تهران خونه حمید بودیم ... منو مهدی و حمید و احسان و... همه بودن غیر از اونی که باید می بود. یادش بخیر الان که یاد اون روزها می افتم میگم خدایا چرا ما رو از هم جدا کردی؟ یکی رشت چندتا تهران چندتا کرج یکی یزد و چند تا هم خرم آباد

نوشته شده در دوشنبه 29 آذر1389ساعت 3:10 توسط نیما|

می گویند این سوا ل را انشتین در قرن 19 مطرح کرده و معتقد بوده که 98 درصد مردم دنیا قادر به حلش نیستند. هرچند که کمی وقت گیر به نظر میرسه ولی به لذت قرار گرفتن در جمع اون 2 درصد می ارزه!

1- در یک خیابون 5 خانه وجود دارد که با پنج رنگ متفاوت رنگ شدند.

2- در هر خانه يک نفر با ملیت متفاوت با بقیه زندگی میکند.

3- هر کدوم از 5 صاحبخونه يک نوشیدنی متفاوت -از یه کمپانی,خودرویی متفاوت- ویک حیوان متفاوت در خانه دارد.
با این شروط که:
1. دانمارکیه چایی دوست داره .
2.صاحب خانه ی سبز رنگ قهوه دوست داره.
3. سوئدیه سگ داره.
4. انگلیسیه خونه اش قرمز رنگه.
5.کسی که سیتروئن داره پرنده نگه میداره.
6.خانه سبز رنگ سمت چپ خانه سفید قرار داره.
7.صاحب خانه زرد رنگ فیات داره.
8.اونی که تو خانه ی وسطیه شیرپاکتی (نه جنگلی) میخوره.
9. نروژیه تو اولین خانه است.
10.مردی که آئودی سوار می شه همسایه ی کسیه که گربه نگهداری می کنه.
11.شخصی که اسب داره همسایه ی اونیه که فیات داره.
12.مردی که ب.ام.و داره نوشابه هم می خوره.
13.آلمانیه, خب معلومه مرسدس داره!
14.شخصی که آئودی داره همسایه ی دیوار به دیوار کسیه که فقط آب می نوشه.
15.نروژیه همسایه ی کسیه که خانه اش را آبی رنگ کرده.
حالا شما باید بگین" ماهی" نزد کدوم از این همسایه هاست؟

نوشته شده در سه شنبه 18 آبان1389ساعت 23:28 توسط نیما|


آدم ها می آیند


زندگی می كنند

می میرند


و می روند


اما


فاجعه ی زندگی تو


آن هنگام آغاز می شود


كه آدمی می میرد


اما نمی رود


می ماند


و نبودنش در بودن تو


چنان ته نشین می شود


كه تو می میری در حالی كه زنده ای


و او زنده است در حالی كه مرده است

نوشته شده در سه شنبه 4 آبان1389ساعت 23:57 توسط نیما|


آخرين مطالب
»
» انّا لله و انّا الیه
» تقدیم به مادرم و تمامی زنان ایران زمین و .... به منابسبت روز جهانی زن
» میروم
» امیرعلی
»
» همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند
» بوی محرم....
» بترس بانو...
»
Design By : Pars Skin